تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً برحمتک یا ارحم الراحمین

دلم تنگ دل است

دلم تنگ دل است

 

مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم مي‌زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي‌شود و چيزي را از روي زمين بر مي‌دارد و توي اقيانوس پرت مي‌کند. نزديک تر مي شود، مي‌بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميآ­افتد در آب مي‌اندازد.

 - صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميآ­خواهد بدانم چه ميآ­کني؟

- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و

اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي‌تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميآ­کند؟

مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:

" براي اين يکي اوضاع فرق کرد  "

 

 

 

 

نگاشته شده توسط مریم در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 23:50 | لینک ثابت |

 

 

کبوتران سبکبال عرش کبریایی آماده پرواز  شوید

میهمانی در سفره عرش کبریایی نزدیک است   

نگاشته شده توسط مریم در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 20:21 | لینک ثابت |

 

سلام بر مهدی سلام بر انتظار مهدی و سلام بر لحظه ظهور مهدی

میلاد امید منتظران مبارک باد

 

نگاشته شده توسط مریم در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 ساعت 22:41 | لینک ثابت |

 

زنده باد آبی آسمان

هر کجا هستم ، باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

بیایید کمک کنیم تا همواره از سخاوت زمین و برکت آسمان بهره مند باشیم.

زنده باد آبی آسمان

زنده باد هوای پاک

زنده باد سبزی طبیعت

... و زنده باد من و تو ، که امانت داران خوبی برای آسمان و زمین هستیم و خواهیم بود ، امانت دارانی که نبض آسمان و زمین را خوب می دانند

 

دوستان خوبم روزگارتان شیرین

 

نگاشته شده توسط مریم در جمعه دوم مرداد 1388 ساعت 23:17 | لینک ثابت |

 

مبعث رسول اکرم (ص)بر همه مسلمانان جهان تهنیت باد

 

نگاشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 22:20 | لینک ثابت |

 

خدا یعنی عشق
آیا تا بحال عاشق شده ای؟
اگر عاشق شده باشی
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی صداقت
آیا صداقت داشته ای؟
اگر همواره صادق بوده ای
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی زیبایی
آیا تا کنون زیبایی آفریده ای؟
اگر شاهد زیبایی در یکی از هزاران نوع آن بوده ای
پس خدا را یافته ای.

خدا یعنی خوبی
اگر کار خوبی انجام داده و یا حتی به آن فکر کرده باشی
اگر خوبی را خوب تشخیص می دهی
پس خدا را یافته ای.

 

نگاشته شده توسط مریم در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 19:49 | لینک ثابت |

اگه عاشقم بهانه ام تویی ...

سلام گلم خیلی وقته نتونستم بیام و تو این فضای مجازی چیزی بنویسم درست کردن این وبلاگ فقط بخاطر نزدیکی روحمون بود ولی خیلی وقته که از تو دور شدم شاید خودت خواستی ولی میخوام بدونی که هرچه هستم بخاطر توست . فقط میدونم خیلی وقته غریبه شدم دیگه حرفاتو با من نمیزنی دیگه محرم رازت نیستم . اینها رو خوب می دونم .

من مسافرم و تو همچنان می مانی

بمان که روزگار سرنوشت ما را اینگونه رقم زده است

 

وقتی بر می گردم و ردپاهای گذشتمو که برداشتم نگاه می کنم نمیدونم چقدر باید دلتنگ بشم به چی فکر کنم و بگم چقدر زود گذشت . وقتی متوجه شدم دیگه کسی برای محرم بودن دلم ارزشی قائل نمیشه گفتم تنها راه اینه که خودم کنار برم تا اینکه بخوان غرورمو بشکنند.

از كوچه زيبای تو امروز گذشتم

ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم

يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم

ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم

هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم

آن شور جوانی نرود از ياد

اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد

با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد

هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش

كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش

هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم

با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم

خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم

دل مي تپد از شوق كه امروز كجايی

شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايی ...

 

برای دل خودم نوشتم تا کمی آروم بشم همیشه حفظ ظاهر کردم ولی تو این مدت خیلی کم آوردم

 

نگاشته شده توسط مریم در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 20:47 | لینک ثابت |

 

رفتم کنار پنجره که ببینم سروصداهای امشب در چه حده که چشمم به مهتاب افتاد!!!

چه زود شبهای مهتاب رو فراموش کردم!!! اون موقع ها تمام ماه رو می گذروندم به امید یک شب مهتاب... که شب تا خود صبح رو چشم بدوزم بهش .

 امشب خنده ام گرفت :  چند ماهه که دیگه این کارو نمی کنم!!!!چرا؟؟!!!!

ولی به یاد اون موقع ها و اون شب ها رفتم سراغ حافظ ، با همون نیتها...اومد :

    بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد

                                 باد غیرت بصدش خار پریشان دل کرد

 

 

 

نگاشته شده توسط مریم در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

 

تنها در بي چراغي شبها مي رفتم
دستهايم از يار مشعلها تهي شده بود
همه ي ستاره هايم به تاريكي رفته بود
مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد
لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود
تنها مي رفتم مي شنوي؟ تنها
من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم
آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند
درها عبور غمناك مرا مي جستند
و من مي رفتم مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم
ناگهان تو از بيراهه لحظه ها ميان دو تاريكي به من پيوستي
صداي نفسهايم با طرح دوزخي اندامت درآميخت
همه تپشهايم از آن تو باد؛ چهره به شب پيوسته
همه تپشهايم
من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خطهاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم
دستم را بر سراسر شب كشيدم
زمزمه ي نيايش در بيداري انگشتانم تراويد
خوشه ي فضا را فشردم
قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نيايش تو را گم كردم
ميان ما سرگرداني بيابانهاست
بي چراغي شبها؛بستر خاكي غربتها؛فراموشي آتشهاست
ميان ما هزارويك شب جست و جوهاست

سهراب سپهري

 

نگاشته شده توسط مریم در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 ساعت 21:49 | لینک ثابت |

 

عاشقی پیداست از زاری دل

نیست بیماری چو بیماری دل

 

نگاشته شده توسط مریم در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 22:3 | لینک ثابت |

 

و آسمان دیرزمانی ست آفتابش را از اهالی شهر محروم کرده

سنگفرش ها لغزنده اند

نفس ها بدون بخار بر نمی ایند

و چشمها همه از سرما لغزانند

سگهای ولگرد هدایت را

چرخ های ارابه های شهر

گل آلود می کند

ودیگر سگ ولگرد در میان پر قو نمی خوابد

و در این بین به هر دری میکوبد تا هوای سرد سگ کش شهرم را در مامنی پر از گرگ بگذراند

شاید به امید روزی آفتابی در پس این برف های بی امان

شاید هوا هم دلش هوای نجابت را کرده باشد

آسفالتهای شهرم در میان برف های سفید نجابتشان را مخفی کرده اند

 

نگاشته شده توسط مریم در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 17:8 | لینک ثابت |

 

معلم عزیز ، استاد بزرگوار، تو را به چه مانند کنم . دل دریاییت لبریز از آرامش است همچون کوه استوار از حوادث روزگار ایستاده ای و همچون ابر، باران پر شکوه معرفت بر چمن های دشت دانش آموختگی فرو می ریزی . خورشید نگاهت گرمابخش وجود ما وحرارت کلبه ی سرد یأس و ناامیدی و ارمغان شور و شعف است . غنچه ی تبسمی که از گلستان لبهای تو می روید، طراوت لحظه های ابهام و زیبا یی بخش خانه ی وجود ماست . کلام روح بخش و دلنشین تو موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان می نشیند و اهنگ زندگی را به شور در می آورد. روانی به لطافت گلبرگهای ارغوان داری که از احساس و شور و شعف لبریز است . دستهای روشنت سپیدی خود را از گل بوسه های گچ گرفته و شمع وجودت از نیروی ایمان و انسانیت شعله ور است . سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه ی بلبلان ، صفای بستان ، آبی دریاها ، همه و همه را می توان در تو خلاصه نمود . معنای کلام امید بخش تو همچون نسیم صبحگاهان نشاط بخش روح خسته ماست . علم آموزی و صبر ایمان را از پیامبران به ارث برده ای و به حقیقت وارث زیبایی ها بر گستره ی گیتی هستی . قدوم سبز تو سبزینه ی کوچه باغ های زندگی و صفا بخش خاطر پر دغدغه ی ماست . طپش قلب تو آهنگ خوش هستی و جوشش نشاط در غزل شیوای زندگی است . تو روشنایی بخش تاریکی جان هستی و ظلمت اندیشه را نور می بخشی . ‹‹ و ما یستوی الاعمی والبصیر . و لا الظلمات ولا النور ›› وهرگز کافر تاریک جان کور اندیش با مومن اندیشمند خوش بینش یکسان نیست وهیچ ظلمت با نور یکسان نخواهد بود . چگونه سپاس گویم مهربانی ولطف تو را که سرشار از عشق ویقین است . چگونه سپاس گویم تأثیر علم آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه ی محقر وجودم فروزان ساخته است . آری در مقابل این همه عظمت و شکوه تو مرا نه توان سپاس است ونه کلام وصف . تنها پروانه ی جانم بر گرد شمع وجودت ، عاشقانه چنین می سراید : معلم کیمیای جسم و جان است … مــعلم رهنمای گمرهان است…. شـده حک بر فراز قله ی عشق …. معلم وارث پیغــــمبران است

 

نگاشته شده توسط مریم در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:57 | لینک ثابت |

 

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.!!!!

 

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

   

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند.. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم.. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

  

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.

گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

   

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.

خدا گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

 

نگاشته شده توسط مریم در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 13:30 | لینک ثابت |

 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد.

آخرسر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟»

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.

 مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!»

 

نگاشته شده توسط مریم در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 13:25 | لینک ثابت |

یادمان باشد قبل از قضاوت در مورد راه

رفتن هر کس فقط چند قدم با کفش هایش

 قدم برداریم

 

نگاشته شده توسط مریم در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 13:17 | لینک ثابت |

دلم تنگ دل است
مرا یک دم دل از خوبان جدا نیست
ولی صد حیف که خوبان را وفا نیست
به خوبان دل سپردن کار سهل است
ز خوبان دل بریدن کار ما نیست
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
پیوندهای روزانه
مداحي
ارسال عکس
روابط عمومی : تخصصی - خودم
نایت اسکین
کدهای جاوا
کد آهنگ
بلاگفا
قالب وبلاگ فارسی
گوگل
یاهو
تمام پیوندها
دل نوشته هاي گذشته
آذر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دوستان تنهائي
قباي ناز*احمد *
رویای عشق*داداش جواد گلم*
سكوت *فهيمه*
دل پر امید*امید*
پياده تا عرش
مناجات * بهزاد*


طراح قالب
طراحی ودانلود قالب وبلاگ

كد قطرات اشك